در جواب کامنت یک دوست! (مربوط به پست قبل نه! پست قبل ترش! "نظر شخصی")

شاید از نظر شما اشکالی نداشته باشه...
ولی یک دختر باید غرورشو حفظ کنه...
دخترا خیلی راحت میتونن بین عشق و علاقه رهگذری اشتباه کنن و اونقدر غرق بشن که نجاتشون سال ها طول بکشه...


+پ.ن: خواهشا ماجرای پیامبر (ص) و حضرت خدیجه(س) رو مثال نزنید که هر دو برگزیده بودن و خیلی داستان متفاوته...

[پاسخ:]
سلام دوست من...
فرمودید دختر باید غرورشو حفظ کنه؟!
یعنی اگه روزی روزگاری مرامی، اخلاقی، معرفتی دلشو برد باید احساسش رو نادیده بگیره؟! فقط چون دختره؟!!! یا باید چشم بدوزه به در یا متوصل بشه به جادو جمبل(!) که اون طرف هم دوزاریش بیفته و اونو ببینه و پا پیش بذاره؟!
اینهمه سختگیری و سانسور فقط بخاطر یه جنسیت ساده که به انتخاب خودمون هم نیست؟!!!
منطقی و معقول بنظر نمیرسه...
بنظرم تو این شرایط دختر باید با حفظ حریمها و در نهایت احترام به شخص مقابل و خودش، علاقه شو مطرح کنه...
پس اجازه میخوام با این نظر شما موافق نباشم :)
ضمنا اگه شما هم دختر باشین، که ظاهرا هستین، این اظهار نظرتون در مورد راحت گول خوردن دخترها میتونه یک #زنان_علیه_ زنان محسوب بشه...
راستش من دور و برم کم ندیدم پسرهایی که توسط دخترهای "بنظر من رند و بنظر خیلی ها زرنگ" هم بلحاظ احساسی و هم بلحاظ مالی تلکه شدن! پس نمیشه این مورد رو به همه ی دخترها تعمیم داد...
من خودم قبلا به کسی پیشنهاد ازدواج دادم و اصلا هم پشیمون نیستم... همچنان هم معتقدم انسان خوبی بوده ولی در مواردی اختلاف نظر شدید داشتیم و در نهایت مسیرمون از هم جدا شد...
پ.ن: ماجرای حضرت محمد و خدیجه م تا جایی که من در جریانم ربطی به این قضیه نداره... اون آمنه و عبدالله بودن که پیشنهاد از سمت آمنه (خانواده ش) مطرح شد...
مگر اینکه اطلاعات من ناقص باشه :)
موفق باشی دوست گرامی***

انسان باشیم!

اونایی که فکر می کنن هرکی بیشتر از زلزله و کرمانشاه تو پیجش، تو وبلاگش، تو کانالش بگه برنده تره،

 

 

اونا خیلی داغونن!

 

 

اگه همدلی و همدردی نشان انسانیته، عدم مداخله ی بی مورد در مسائل شخصی آدمها و "قضاوت نکردن" هم از نشانه های انسانیته!

 

انسان باشیم!

نظر شخصی...

گناهی نداشت...

بهش علاقه مند شده و این علاقه رو ابراز کرده بود...

 

 

+ من هم روزی علاقه م رو به کسی ابراز کردم...

همیشه گفتم که ایرادی نداره درخواست از سمت دختر باشه...

هنوز هم میگم...

 

و البته پسری که روزی این رو بعنوان ضعف اون دختر مطرح کنه، لایق اون علاقه نیست!

.

.

.

بی حوصلگی...

- دوستی نداری؟

+ نه...

- مذکر؟ مونث؟

+ فقط یدونه

 

در حالی که اشتیاق به حرف زدن و برقراری ارتباط تو چشماش موج میزد، بهش گفتم:

من معمولا کم حرفم... حال و حوصله ی حرف زدن با هرکسی رو هم ندارم... اونجاهایی م که ببینم حرف زدن و بحث کردن قرار نیست به جایی برسه حرف نمیزنم... نمیدونم تو روحیه م تا الآن اینو فهمیدی یا نه...

با همون نگاه مشتاق سرشو به نشان تایید تکون میداد و یه لبخند مرموز روی لبهاش بود...

.

.

.

 

+ امشب همونجوری که قدم میزدیم و اون داشت در نقد یکی از جملات من توضیح بلند بالا میداد، یادم اومد مدتهاست دیگه حوصله ی توضیح دادن بعضی چیزارو واسه کسی ندارم!

اون داشت حرف منو اشتباه تفسیر میکرد و من فقط گوش می دادم... بدون اینکه کوچکتربن اشاره ای به این مساله کنم...

.

.

این نشونه ی چیه؟!

 

و این اشکها پایانی ندارد...

مرد ها و زنهایی رو دیدم... با دستهایی خالی و قلبی پر از عشق...

نگاههایی خسته و کم امید ...

 

و دست دولتی نفرت انگیز که همواره درازه!

 

+ زن دست فروشی که از لباسهاش میگذره تا ببخشه به هموطن هاش...

   خانومی که شال پشمی خواهر مرحومش رو میبخشه به هموطن هاش...

   مردی فقیر که با هزار خجالت میاد از ته جیبش دو هزار تومن در میاره و میبخشه به هم وطن هاش...

 

و پست فطرت هایی که از جیب این آدمها میدزدن!

 

و البته همه ی ما بخاطر سکوتمون مسئولیم...

.

.

.

خودکاوی...

"به نظر میرسه از نوعی افسردگی رنج میبرم"

 

این جمله امروز بارها و بارها از سرم گذشت...

مدتیه که حال و روز عجیبی پیدا کردم...

نوعی بیگانگی نسبت به خودم...

هرچه بیشتر به خودم نگاه می کنم بیشتر با خودم نا آشنام!

 

ضعف ها، ایرادها و نقص هام بیشتر و بیشتر برام نمایان میشن! این در من موجی از شادی، غم، بی تابی و 

سردرگمی بوجود میاره...

.

.

.

باید دست از تعصب کشید

از دین کشید

رها شد

و به خودشناسی رسید

 

تا اینجای عمرم به این رسیدم...

 

خودشناسی با دین جمع نمیشه... با مذهب جمع نمیشه... هر انسانی خودش دینه... هیچ دو انسانی به هم شبیه نیستن... هیچ دو مسیری نمیتونن کاملا یکی باشن...

میگن ذات... میگن اصول انسانی مشترک...

ولی بعیده...

یعنی از یه جایی به بعد بعیده...

 

باید انسان بود...

باید صرفا انسان بود...

 

و این راه طولانیه...

 

از شبهایی که غم انگیزی...

زهرا جان...

دیروز همچنان که ظرفها رو میشستم آهنگ مورد علاقه ت از موبایل "چراغ منزل" م پخش میشد...

میدونی که کدومو میگم؟

 

معمولا هربار با شنیدش به یادت میفتم...

به خونه ی متروکه ت سر میزنم گهگاه...

با اینکه امیدی به دیدنت نیست...

گاهی انگار توهم میزنم که تغییری در جزئیات ایجاد شده...

فی الواقع بدنبال رد پای تو هستم!

 

تو م به خونه ی من سر میزنی هنوز؟

یا فراموشم کردی؟

.

.

+ ناشناس... دلم گرفته...

توهم دوستی...

شبی که باهام تماس گرفت و خیلی رک هرچی دلش خواست بهم گفت، دهنم یه متر باز مونده بود! همونجور شوکه و متعجب گفتم: "آخه من اصلا فکرشو نمی کردم اینجوری فکر کنی؛ من فکر می کردم ما خیلی شبیه همیم؛ باهات احساس راحتی می کردم؛ فکر می کردم دوستیم باهم"

هرچند که آخرش بابت لحن و جملاتش ازم عذر خواهی کرد و در کمال احترام از هم خداحافظی کردیم؛ ولی انگار هر دو مون می دونستیم یه چیزی این وسط دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه!

عین جمله ش این بود" بهرحال ببخش اگه بنظرت حرفام بچه بازی بود یا هرچی"!

عین جمله ی منم این بود: " خوب شد حرفاتو گفتی و لااقل سوءتفاهم ها برطرف شد وگرنه تا همیشه از من چیزایی تو ذهنت بود که روحم م ازش بیخبر بود"

چند ماه بعد که خیلی اتفاقی وارد اون فروشگاه شد، من اول دیدمش! رفتم پیشش و باهم سلام و احوال پرسی کردیم... مشخص بود که جا خورده و تمام اون چند دقیقه ای که اونجا بودیم انگار میخواست چیزی بگه ولی نمی گفت یا نمیتونست...

ظاهرا مشتری دائم اون آقا بود و همیشه میرفت پیشش...

آقاهه با لبخند پرسید: " دوستین باهم؟"

مردد موندم... اونم که انگار معذب بود و هنوز تو شوک این ملاقات غیر منتظره! نگاه فروشنده جستجوگر بود و بدنبال جواب...

بعد چند ثانیه در حالیکه لبخند کمرنگی به لب داشتم سکوت رو شکستم:

"میشناسیم همو"

.

.

.

عادت!

پرسیدم: به قانون حجاب اجباری اعتقاد داری؟

غافلگیر شده بود ظاهرا!

گفت: ا.....م! ما باکو م که میریم همینجوری میریم... با همین لباس و تیپ اینجا... 

یکی دو ثانیه به صورتم نگاه کرد و ظاهرا منتظر عکس العملی بود...

بعد با همون حالت گنگ و نامطمئن ادامه داد: فکر نمی کنم مردای ایران و فضای اینجا جنبه ی آزادی رو داشته باشه... هاااا؟ بنظرت داره؟

در حالی که لب پایینمو به نشانه ی "نمی دونم والا" می پیچوندم، به این فکر می کردم که آیا حوصله شو دارم که بگم "خب تو باکو که نه مرداش ایرانی ن و نه فضاش مثل اینجاست"؟!

 

حوصله شو نداشتم...

بحث همونجا تموم شد...

..

.

احترام و اعتماد!

رفتیم تو سوپر... خرید داشت... ایستاده بودم کنار در و به رفتار آدمها نگاه می کردم...

پسرکی رفت سمت خوراکی ها و فروشنده رو خطاب قرار داد:

" عمو! اینا چندن؟"

فوری یاد همین دو سه روز پیش افتادم... میگفتن خوب نیست به بچه ها یاد بدین که غریبه ها رو هم عمو و خاله صدا کنن؛ چون ممکنه از سادگی بچه و فضای صمیمی که این واژه ها برای بچه ها ایجاد می کنه، توسط این خاله ها و عمه های الکی سوءاستفاده بشه!

بعد به این فکر کردم که بعنوان یک بزرگتر دلسوز چطور باید به بچه این موضوع رو آموزش داد؟! بعدتر فکر کردم که یه جوری مستقیم و غیر مستقیم باید بهش فهموند که ما موظفیم به همه ی آدمها، غریبه و آشنا احترام بذاریم ولی این دلیل نمیشه که به همه ی این غریبه ها و آشناها اعتماد کنیم!

بعد فکر کردم چقدر سخت میشه چنین چیزی رو به کودک گفت... یعنی باید مستقیم و غیر مستقیم به بچه ها گفت دنیا جای ترسناکیه؛ پر از گرگهایی که میخوان شنگول و منگول و حبه ی انگورو گول بزنن!

و این مساله قطعا زیبایی دنیا رو در نگاه اون کمرنگ تر می کنه...

نمیشه از این حقیقت فرار کرد...

+ با اینکه بهیچ وجه به بچه دار شدن فکر نمی کنم و اعتقادی بهش ندارم ولی خیلی وقتا برای خودم چالش تربیت کودک(نه لزوما فرزند!)  ایجاد می کنم!

پایان غریبانه...

بالاخره تمومش کردم...

کتابه رو میگم...

۲ بعد از ظهر تند و تند کیفمو برداشتم... کتاب و جوشونده مو گذاشتم توش و رفتم بیمارستان...

برای خودم نرفتم البته! واسه اون بود... نوبت داشت... باید میرسوندمش...

درست همون لحظه که کارش تموم شد و باید برمیگشتیم، کتابه رو تمومش کردم :)

درست بنویسیم...

من همین الآن تو کتابی که دستمه دیدم غرغره کردن درسته! نه قرقره کردن! :|

واقعا تابحال فکر می کردم این و اون قرقره ی خیاطی شبیه هم نوشته میشن! هرگز فکر نمی کردم املای درستش شبیه غر غر کردن باشه!!! :/

واقعا فکر می کنم هرگز جایی نخونده بودمش! یا شادم خوندم و یادم نیست!

از اینکه غلط املایی داشته باشم واقعا متنفرم! :(

بهرحال پست قبل را اصلاح نمودیم...

+ فصل ۲۳ رو دارم میخونم... فوق العاده ست این کتاب... داره دیوونم میکنه و خیلی سخت میشه تهشو حدس زد... هی میکشوندت بعد یهو ولت میکنه تا فرضیاتت با خاک مساوی بشه... دوست دارم زودتر بخونمش و ببینم تهش چی میشه... اصلانم دوست ندارم از مادرم که قبل من این کتابو تموم کرده بپرسم تهش چی میشه!

+ صد البته که بمحض تموم کردنش میدم به دوست متاهلم... بدردش میخوره!

بی عنوان!

جوشونده مو خوردم (درواقع نوشیدم!)، نخ دندون کشیدم، مسواک کردم، آب نمک غرغره کردم و دراز کشیدم! بلافاصله آبریزش از چشم شروع شد!

آبریزش بینی امروز کاری با من کرد که ارتش جومونگ نتونست با لشکر تسو بکنه! :|

کافی بود یه لحظه ازش غافل بشم... چنان حمله ای می کرد که زبان از بیانش قاصره! :))

من نمیدونم اینهمه آب از کجا میاد واقعا! :|

یعنی بحدی کلافه م کرده که به این فکر می کنم کاش میشد موقتا دماغمو بکنم بدم گربه بخوره یا بندازمش تو سطل آشغال! :))

خلاصه اینکه میریم که فصل ۱۱ کتاب رو شروع کنیم! در حالی که اشکام تپ تپ از کنار گوشم میریزه رو بالش و عطسه های وحشتناکی می کنم! :)

هیچ قرصی نمیخورم... ترجیح میدم حدالامکان با گیاه درمان بشم!

 

شب بر همگی خوش*

دلیل تنهایی...

راستی یه ویدئو دیدم در مورد تنهایی...

میگفت آدمها هرچی باهوش تر و حساس تر (یا احساسی تر!) باشن، تنهاییشون بزرگتره...

میگفت کمتر با کسی برخورد می کنن که معاشرت و همراهی با اون براشون جذاب باشه...

 

راستش خودم م از خیلی وقت پیش به چنین نتیجه ای رسیده بودم...

جالب بود و غم انگیز...

.

.

.

تفکرات اشکی!

صبح نزدیکای ساعت ۹:

یک عدد سرما خورده بودم که در حال پیچیدن لقمه ی نون و پنیرم، همچنان که برای وضوح بیشتر دید، چشمهای پر اشکمو مدام باز و بسته می کردم، به این فکر می کردم که ما آدمها بی خبریم... و یک بی خبر حتی نباید قضاوت منفی به ذهنش راه بده!

اینکه من با خودم فکر کنم فلانی با اینکه میتونست ولی هیچ جا کمکی بهم نکرد...

من فقط کمک نکردنش رو دیدم! ولی ممکنه جایی کمکی کرده باشه که من ندیدم! شاید خودش نخواست بدونم... شاید خودش نذاشت ببینم...

 

بگذریم... پیچیده شد؟ :)

 

+ ساعت حدود ۱۲ و نیمه! یک عدد سرماخورده م که روی تخت دراز کشیدم و در حالی که همچنان که اشکام میریزه روی بالش زیر سرم، چشمامو بخاطر وضوح بیشتر مدام باز و بسته می کنم و بحول قوه ی الهی (!) فصل هفت کتابو شروع می کنم...

و من الله التوفیق*

بعد دو سال و نیم بالاخره سرما را نوش جان کردم! :)

در حالی که خارش گلو واقعا رو اعصابمه و آبریزش بینی و چشم توامان امانم رو بریدند، نور چراق قوه ی موبایلو رو صفحه ی کتابم میندازم و فصل پنجش رو شروع میکنم...

+ خدا جان! کتاب را از ما و ما را از کتاب نگیر!

با تشکر؛ دمت جیز!

..

.

.

+ دیگه از سال ۹۶ نمیتونم مثل (دو سال قبل) بعنوان سال بدون سرماخوردگی خداحافظی کنم! همشم تقصیر پلیور قشنگمه که افتاد رو زمین، خاکی شد و نتونستم بپوشمش! اونم تو شهر غریب! وسط خیابون :(

الهی بترکی پلیور قشنگم... بی ادب! :/

ادادرار!

از جذابیت های زندگی اون وقتاییه که با نیش باز بهش میگم "یه دقه ادامو در بیار" 

بعد همینجوری که اجرا میکنه غش غش میخندم! :))

 

+ چند وقت پیش م داشت ادای رقصیدن همه رو در میاورد... بعد گفتم ادای من م دربیار...

یه ثانیه یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت بعد عین چوب خشک وایساد سرجاش شروع کرد آروم دست زدن!

بعد اضافه کرد: "تازه دست زدنت صدا م نداره"! :|

+ راست میگه طفلک... وقتی مجبور بشم به رقصیدن عمدا و دقیقا همین کارو می کنم! فرقی نداره وسط مهمونی باشم، جشن عروسی یا ...  :))))

+ عنوان بشکل غریبی شبیه به "ادرار" شده! :))))

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...

باید این کتابو زودتر از اینا میخوندم...

مو نقره ای زودرنج...

چند سالیه که به تاکیدها، توصیه ها و دلواپسی ها حساس شده! 

همه رو بعنوان دخالت، عیب جویی و ایراد گرفتن میبینه!!! شایدم ما اشتباه عمل کردیم که اینطور شد...

چند شب پیش ساعت ۹ یه استیکر برام فرستاد... یه گل رز صورتی بود که روش نوشته بود "سلام. صبح زیباتون بخیر"

برای شوخی و خوشمزه بازی نوشتم: "صبح؟! شب بخیر" و چندتا گل و ماه براش فرستادم...

مثل همیشه همونجوری کتابی واسم نوشت:

"این گل بسیار زیبا بود و از رنگ گل میدانستم که خوشت می آید. جان نثار تقدیم داشتم. نمیدانستم که هنوز هم ایراد میگیری. شرمنده شدم"

انقدر دلم گرفت از خوندن این پیام که نه تنها همون لحظه بغض کردم بلکه همین الآن هم مدام دارم با پشت دستم اشکامو پاک می کنم...

هرچند که گاهی ادا درمیاره و قصدش دلبریه! ولی ناراحتیم اول از این بود که مبادا متوجه شوخی من نشده باشه و جدی جدی ناراحت شده باشه و بعد هم اینکه چه نیت قشنگی تو دلش بود و من نفهمیدم میخواد اون گلو بهم نشون بده و اصلا هدفش اون کلمات نبود...

 

چقدر بده که ما هیچوقت نمیتونیم محبت و عشق پدربزرگها و مادربزرگها رو حقیقتا درک کنیم... 

 

+ الآن دوباره واسم عکس گل فرستاد و این خاطره از ذهنم گذشت...

چه یک وجب، چه صد وجب!

همین چند روز پیش بود که خیلی آروم و بی سر و صدا، کاملا یهویی و بی تصمیم قبلی قیچی و یه برگ کاغذ برداشتم... رفتم تو اتاق و دو دقیقه ی بعد با موی چتری و نیشی تا بناگوش باز(!) به جمع حضار متعجب برگشتم! قیچی رو دادم دست یکی و گفتم دم موهامو بچینه! تاکید کردم فقط دم موهام! یه وجب رفت بالا و در واقع نصف موهامو زد انداخت!!! اول شوکه شدم ولی بعد دیدم همچین چیز مهمی م نبود!

پ.ن: امروز، بعد یکی دو هفته میدیدمش...

-  موهاتو کوتاه کردی؟؟؟

+ اوهوم

- آرههه؟؟؟

+ اوهوم

- دیوانه! برگرد ببینم...

+ تازه میخوام تیفوسی بزنم چند روز دیگه...

 

پ.ن۲: دقت کردین؟

بعضی وقتا بعضی چیزا بیخود برامون مهمن... گاهی وقتا تغییر شرایط، خارج شدن از بعضی روابط، رها کردن بعضی از چیزها، بیخود واسمون غریب و دور از ذهنه...

فقط کافیه یه کوچولو بریم تو دلش... دیگه تا تهش میشه رفت...

رها و آسوده...

.

.

قصه ی زندگی...

باید منتظر نفر دوم می موندیم تا بره و برگرده...

مدت زمانش مشخص نبود...

 

در ماشینو قفل کردم و به نفر سوم پیشنهاد دادم از تاریکی و خنکی هوا برای قدم زدن تو کوچه های آروم اون محله ی روستایی استفاده کنیم...

 

چند متر که رفتیم، گفت:

- راستی دوست دارم قصه ی زندگیتو بدونم... اگه اشکالی نداره...

+ اشکالی نداره... تا حالا به هرکی که خواست گفتم...

 

و براش گفتم...

 

پ.ن: گفت: بنویسش... قشنگه! قصه ی زندگی من م جالبه...

گفتم: فکر می کنم قصه ی زندگی همه ی آدمها جالب باشه... بستگی داره به نوع روایت و نوع نگاه آدمها...

 

پ.ن۲: چند تا آدم تو دنیا وجود داره؟

به همون اندازه قصه ی زندگی داریم...

قصه های متفاوت!

جالب نیست؟!

از پیچیدگی های زندگی...

همونجوری که موهای کفیمو زیر دوش آبکشی میکردم، به این فکر می کردم که زرنگی ممکنه یک وقتی انسانیت رو بشوره و ببره؟!

یعنی زرنگی گاهی با انسانیت در تضاده؟!!!

شرایطی رو تصور کنید که کسی اظهار نیازی مالی کرده... برای مساله ای که اورژانسیه ( یعنی شما حتی اگه به اون آدم اعتماد هم نداشته باشید و نیازمند تحقیق باشید، فرصتش رو ندارید... چون درصورت تعلل، کار از کار میگذره!)

شما نمی خواین کار از کار بگذره و به درخواست کمکش جواب مثبت میدین...

بعد متوجه میشین که از احساس، عواطف و اعتماد شما سوء استفاده شده و طرف مقابل حقه باز بوده!

شما که تا بحال با چنین موردی روبرو نشده بودین، به قول بقیه خنگ بازی در آوردین و کلا یک احمق به تمام معنا هستین! چون آدم عاقل انقدر راحت پولشو به کسی نمیده!

میگذره و شما فکر می کنین خب شاید قبلا خنگ بودم ولی الآن دیگه نباید خنگ باشم... باید زرنگ باشم...

مشابه همون اتفاق تکرار میشه... اینبار شخص دیگه ای درخواست کمک مالی میکنه.خب حالا شما مثلا زرنگید! چیکار میکنید؟ پولتونو تو جیبتون نگه میدارید و ریسک این کمک اورژانسی رو نمی پذیرید؟ یا بخاطر حتی اون کمترین احتمال صداقت طرف مقابل، احتمال "تو یه احمقی" شنیدن رو به جون میخرید؟!

 

+ آیا زرنگ بودن با انسان بودن میتونه تناقضی داشته باشه؟

جوابهاتونو برام بنویسید... با چشم دلم میخونمشون...

.

.

"م" مثل تو!

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشه همه ی کارای دنیا رو بذادم زمین و فقط به یه کار مشغول بشم...

.

.

"دوست داشتن مادرم"

.

.

.