و این اشکها پایانی ندارد...
مرد ها و زنهایی رو دیدم... با دستهایی خالی و قلبی پر از عشق...
نگاههایی خسته و کم امید ...
و دست دولتی نفرت انگیز که همواره درازه!
+ زن دست فروشی که از لباسهاش میگذره تا ببخشه به هموطن هاش...
خانومی که شال پشمی خواهر مرحومش رو میبخشه به هموطن هاش...
مردی فقیر که با هزار خجالت میاد از ته جیبش دو هزار تومن در میاره و میبخشه به هم وطن هاش...
و پست فطرت هایی که از جیب این آدمها میدزدن!
و البته همه ی ما بخاطر سکوتمون مسئولیم...
.
.
.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ ساعت 8:33 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|