عباس

سلام...

تو دوست قدیمی من هستی؟ :)

اهل غرب کشور...

 

 

آره؟

برای زهرا...

زهرا جان ممنون که برام مینویسی...

 

اگه تونستی باز هم برام بنویس...

مهم نیست خیلی طولانی بشه ...

 

دوست دارم از حال و روزت بیشتر بدونم...

 

اگه فکر میکنی جایی میتونم یه جوری کمکی بکنم حتما بهم بگو 💚

 

نوش‌دارو...

امروز فکر میکردم سیر احساسی آدم تو بعضی روابط مثل نوار قلبه...
انقدر تو اون رابطه دچار افتان و خیزان میشی که کم کم حتی بهترین چیزها هم توی اون رابطه خوشحالت نمیکنه... چون دیگه به جایی رسیدی که احساست شد یه خط صاف...
درواقع احساست تو اون رابطه و نسبت به اون آدم مرده انگار...
نه فرازی نه فرودی... هیچی حس نمیکنی...
دیگه چیزهایی که یه زمانی بی صبرانه منتظرشون بودی میشه نوش داروی بعد از مرگ...

خودبرتربین!

+ اگه بگه چارچوب دینی ندارم ولی چارچوب اخلاقی و انسانی داشته باشه؟

- همون اول میذارمش کنار!

+ چه چیزی در وجود یک آدمی که چارچوب مذهبی و دینی نداره برات ناخوشاینده؟

- (بعد از کلی توضیح) نه اصلا ناخوشایند نیست... اصلا من دین رو چیز پیچیده ای نمی بینم... دین همون اخلاقه دیگه... اومده برای اخلاق‌مداری...

+ این حرفت با اون حرفت تتاقض داره... اگه به این معتقدی پس چرا آدمی که چارچوب اخلاقی داره ولی چارچوب دینی نداره رو رد میکنی؟!!

.

.

.

.

.

- (بعد از سکوت طولانی) خب مثلا سر تربیت دینی بچه به مشکل میخوریم... من دوست دارم بچه م با اصول دینی بزرگ شه...

+ ۱۰ دقیقه ی پیش برای من از مسلمان شناسنامه‌ای و بهشت زورکی گفتی... ضمن اینکه کی گفته تربیت دینی تو برتر از تربیت غیر دینی شخص دیگه ایه؟ چه تضمینی وجود داره و اساسا این حجم اعتماد به نفس از کجا میاد که فکر میکنی تو حقی و اون باطل؟!

ادامه نوشته

برای زهرا

زهرا جان بطرز عجیبی متاثر شدم از خوندن کامنتت... شاید واسه اینه که تمام این سالها تصورم از حال و روزت گنگ بود... شایدم بخاطر مشغولیت های ذهنی خودمه... نمیدونم...

جدیدا هم یاد گرفتم وقتی ذهنم خیلی درگیر و گیجه لال میشم!

مثلا الآن کلی باهات حرف دارم و تو ذهنم کلی شلوغ پلوغی دارم ولی اصلا نمیدونم چی باید بگم یا چی نباید بگم...

 

نمیدونم چی بگم واقعا... اگه تونستی از خودت برام بگو... یه کم ذهنم شفاف تر شه نسبت به موقعیتت...

اوه!

الآن فهمیدم که من حدود ۶ ماه اینجا ننوشتم!

بیخود نیست که یجور معذبیم الآن که دارم مینویسم و روال کار از یادم رفته انگار!

وسواس در نوشتن جملات!

ممنون از دوستانی که حالمو پرسیدن...

 

و کلا به یادم بودن...

البته درست تر اینه که بگم:

ممنون از دوستانی که "به یادم بودن" رو ابراز کردن!!!

 

 

چون احتمالا خیلی ها مثل من به یاد هستن ولی بلد نیستن ابراز کنن یا ... بهرحال ابراز نمیکنن دیگه! :)

 

 

مدتها بود که به اینجا سر نزدم...

روزهای تلخی رو گذروندم و یه حسی بهم میگه تلخی های بیشتر در راهه! :)

دل گرفته...

زهرا جان...

 

باورم نمیشه خودتی!

همین یکی دو ماه پیش برای کسی میگفتم ازت...

که خبر ندارم از زهرا...

الآن فهمیدم ۷ سال گذشت!!!

 

وبلاگت هنوز تو لیست من هست عزیزم...

شاید آخرین باری که بهش سر زدم پارسال بود...

شاید م اوایل امسال...

که ببینم خبری ازت میشه یا نه...

 

نمیدونم چی بگم...

یه کم شوکه شدم...