منگی!
- یه بچه ی دوساله داره... بغلش بود...
+ خانومشم بود؟
- آره...
+ چی میخواست؟
- گفت بگو فقط یه بار ببینمش و حرفامو بهش بگم... گفت اگه نمیخوای حرف بزنی فقط ببینتت...
+ چرا؟
- گفت من خاطره دارم... گفت اگه بهت گفتم و عصبانی شدی یه شرایطی فراهم کنم که یواشکی بتونه ببینتت...
+ چرا فکر می کرد من مردم؟ خواب دیده بود؟
- نه... یکی بهش گفت اعلامیه دیده جایی... تشابه اسمی بود... میگه هرچقدر تو اینستاگرام دنبالت گشت چیزی پیدا نکرد... مجبور شد حضوری بیاد...
+ من احساسی ندارم به دیدنش... دلیلی ندارم... خاطره ای هم ندارم... اون چه خاطره ای ممکنه از من داشته باشه؟!
- تو خاطره نداری چون به خاطرات فکر نکردی... اون خاطره داره چون تمام این سالها بهت فکر کرد... خانومش میگه امکان نداره هفته ای حداقل دوبار ازت حرف نزنه...
+ فکر نمی کردم اصلا براش مهم باشم... اگه نمیشناختمت فکر می کردم داری اغراق میکنی!
- شماره شو بهم داد که نتیجه رو بهش بگم... احتمالا الآن همش منتظره...
+ حوصله ی نبش قبر ندارم...
پ.ن: انکار نمی کنم که هنوز دارم به دیدنش فکر می کنم... اگه واقعا این دیدار براش اتقدر مهم باشه و من انقدر ساده بگذرم از کنارش.................