آدم تازه...

یه زمانی فکر می کردم اگه به کسی سلام کنم دیگه نباید هیچوقت خداحافظی کنم!!! باید تا ته ته ته توانم کنارش بمونم... دور از مرام بود! دور از انصاف!

حتی تصور خداحافظی منقلبم میکرد!

.

.

.

چه ذهنیت عجیبی داشتم... و چقدر دور از واقعیت بودم!

چقدر دنیا برام فانتزی بود و من چقدر اون رو واقعی میدیدم!

.

.

 

حالا بعد یه فصل و اندی چند روز دیگه بهش میگم نه!

.

.

.

با این خداحافظی هیچکس نمیمیره! آب از آب تکون نمیخوره و دنیا عین خیالش نیست!

 

 

.

.

 

چه سخت میکردم همه چی رو... و چقدر خودم رو میشکستم...

ادامه نوشته

بیشتر از هر بیش...

+ چی دارم اینجا که از دست بدم؟ چیزی ندارم...

- من! منو از دست میدی... من کمم؟!

.

.

.

.

- سقراط! فکر میکنی کسی به اندازه ی من دوسِت داره؟؟؟

 

یک دل و دو دلبر!

کاش میشد همین الآن بهت پیغام بدم:

 

"دوسِت دارم"

.

.

.

 

...

- سقراط! تو یه فرق دیگه‌م با بقیه داشتی... یه جور دیگه هم خاص بودی... تو ظاهرت... میدونی یعنی چی؟

+ نه!

- تو دیدار اولمون ساده تر و متواضعانه‌تر بودی و تو قرارهای بعدی شکیل‌تر ظاهر شدی... در حالیکه همه سعی میکنن تو دیدار اول بهترین لباسهاشون رو بپوشن، آرایش کنن و ... تو روز اول ساده‌ترین لباست رو پوشیدی... درسته؟

+ ...

- این مساله آگاهانه بود... درسته؟

+ بله...

- بله... میدونستم...

...

- سقراط! یه معصومیت خاصی تو وجودته...

.

.

.

.

- سقراط! میشنوی چی میگم؟

+ اوهوم

- یه معصومیت خاصی تو وجودته... همونی که بهت گفتم باعث میشه آدم نتونه بهت دروغ بگه... معصومیتت آدم رو خلع سلاح میکنه...

.

.

.

.

خوش بحالت...