شبی که باهام تماس گرفت و خیلی رک هرچی دلش خواست بهم گفت، دهنم یه متر باز مونده بود! همونجور شوکه و متعجب گفتم: "آخه من اصلا فکرشو نمی کردم اینجوری فکر کنی؛ من فکر می کردم ما خیلی شبیه همیم؛ باهات احساس راحتی می کردم؛ فکر می کردم دوستیم باهم"

هرچند که آخرش بابت لحن و جملاتش ازم عذر خواهی کرد و در کمال احترام از هم خداحافظی کردیم؛ ولی انگار هر دو مون می دونستیم یه چیزی این وسط دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه!

عین جمله ش این بود" بهرحال ببخش اگه بنظرت حرفام بچه بازی بود یا هرچی"!

عین جمله ی منم این بود: " خوب شد حرفاتو گفتی و لااقل سوءتفاهم ها برطرف شد وگرنه تا همیشه از من چیزایی تو ذهنت بود که روحم م ازش بیخبر بود"

چند ماه بعد که خیلی اتفاقی وارد اون فروشگاه شد، من اول دیدمش! رفتم پیشش و باهم سلام و احوال پرسی کردیم... مشخص بود که جا خورده و تمام اون چند دقیقه ای که اونجا بودیم انگار میخواست چیزی بگه ولی نمی گفت یا نمیتونست...

ظاهرا مشتری دائم اون آقا بود و همیشه میرفت پیشش...

آقاهه با لبخند پرسید: " دوستین باهم؟"

مردد موندم... اونم که انگار معذب بود و هنوز تو شوک این ملاقات غیر منتظره! نگاه فروشنده جستجوگر بود و بدنبال جواب...

بعد چند ثانیه در حالیکه لبخند کمرنگی به لب داشتم سکوت رو شکستم:

"میشناسیم همو"

.

.

.