توهم دوستی...
هرچند که آخرش بابت لحن و جملاتش ازم عذر خواهی کرد و در کمال احترام از هم خداحافظی کردیم؛ ولی انگار هر دو مون می دونستیم یه چیزی این وسط دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه!
عین جمله ش این بود" بهرحال ببخش اگه بنظرت حرفام بچه بازی بود یا هرچی"!
عین جمله ی منم این بود: " خوب شد حرفاتو گفتی و لااقل سوءتفاهم ها برطرف شد وگرنه تا همیشه از من چیزایی تو ذهنت بود که روحم م ازش بیخبر بود"
چند ماه بعد که خیلی اتفاقی وارد اون فروشگاه شد، من اول دیدمش! رفتم پیشش و باهم سلام و احوال پرسی کردیم... مشخص بود که جا خورده و تمام اون چند دقیقه ای که اونجا بودیم انگار میخواست چیزی بگه ولی نمی گفت یا نمیتونست...
ظاهرا مشتری دائم اون آقا بود و همیشه میرفت پیشش...
آقاهه با لبخند پرسید: " دوستین باهم؟"
مردد موندم... اونم که انگار معذب بود و هنوز تو شوک این ملاقات غیر منتظره! نگاه فروشنده جستجوگر بود و بدنبال جواب...
بعد چند ثانیه در حالیکه لبخند کمرنگی به لب داشتم سکوت رو شکستم:
"میشناسیم همو"
.
.
.