پایان غریبانه...
بالاخره تمومش کردم...
کتابه رو میگم...
۲ بعد از ظهر تند و تند کیفمو برداشتم... کتاب و جوشونده مو گذاشتم توش و رفتم بیمارستان...
برای خودم نرفتم البته! واسه اون بود... نوبت داشت... باید میرسوندمش...
درست همون لحظه که کارش تموم شد و باید برمیگشتیم، کتابه رو تمومش کردم :)
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 21:53 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|