اسمش عشقه؟!
در حالیکه به تیکه پارچه های گل گلی که کف دستش بود نگاه می کرد آروم و زیر لب چیزی زمزمه کرد... سرمو بردم نزدیک تر:
+ چی شد؟!
انگار گوهر کمیابی توی دستش داشت... در حالیکه آروم میذاشتشون کف دستم جواب داد... اینبار یه کم بلند تر:
- قشنگن اینا...
انتظار شنیدن چنین اظهار نظری رو از طرف کسی مثل اون نداشتم...
در حالیکه لبخند میزدم و دنبال جواب مناسبی میگشتم نگاهم رو دزدیدم:
+ چشماتون قششششنگ......
سرمو که بلند کردم صاف وایساده بود و با لبخندی کمرنگ و نگاهی مشتاق زل زده بود بهم...
با مکث جمله مو تموم کردم:
+ ..... میبینه!
انگار خنده ش گرفت از حرفم... ولی فقط لبخندش عمیق شد...
ناخودآگاه با لبخندی عمیقتر واکنش نشون دادم و قبل از اینکه خنده م بگیره از روبروش رفتم کنار و راه رو برای رفتنش باز گذاشتم...
.
.
.
پ.ن: جرئت نکردم تو موضوع بندی، این پست رو در فهرست "عاشقانه هایم" قرار بدم...