همین یکی دو ماه پیش بود...

در حالیکه به تیکه پارچه های گل گلی که کف دستش بود نگاه می کرد آروم و زیر لب چیزی زمزمه کرد... سرمو بردم نزدیک تر:

+ چی شد؟!

انگار گوهر کمیابی توی دستش داشت... در حالیکه آروم میذاشتشون کف دستم جواب داد... اینبار یه کم بلند تر:

- قشنگن اینا...

انتظار شنیدن چنین اظهار نظری رو از طرف کسی مثل اون نداشتم...

در حالیکه لبخند میزدم و دنبال جواب مناسبی میگشتم نگاهم رو دزدیدم:

+ چشماتون قششششنگ......

سرمو که بلند کردم صاف وایساده بود و با لبخندی کمرنگ و نگاهی مشتاق زل زده بود بهم...

با مکث جمله مو تموم کردم:

+ ..... میبینه!

انگار خنده ش گرفت از حرفم... ولی فقط لبخندش عمیق شد...

ناخودآگاه با لبخندی عمیقتر واکنش نشون دادم و قبل از اینکه خنده م بگیره از روبروش رفتم کنار و راه رو برای رفتنش باز گذاشتم...

.

.

.

 

 

 

پ.ن: جرئت نکردم تو موضوع بندی، این پست رو در فهرست "عاشقانه هایم" قرار بدم...