غم پشت غم...
امروز با فسقل جان رفتیم خرید...
طبق معمول شروع کرد به حرف زدن و یه ریز قصه گفت! طبق معمول از در و دیوار، از هرچی... از همه چی گفت تا باز با سوتی هاش شادمون کنه...
- بابام انقدر ناراحت شد بهش تبریک نگفتم تولدشو...
+ چرا نگفتی؟
- اصلا یادم رفت... گفت همه بهم تبریک گفتن ولی تو که بچه می یه تولدت مبارک خشک و خالی بهم نگفتی... یعنی من پچیزی برات ارزش نداشتم؟!
زدم زیر خنده...
+ پچیییز؟؟؟!!! پشیز بچه جان...
- این دختر هشت ماهه که مردو میدونی که؟
+ آره...
- گناه داشت بیچاره... نه؟
+ اوهوم...
- بعد اینهمه روز گند نیومد جنازه ش تو ماشین؟ آدم میمیره شکمش نخف میکنه، میترکه دیگه...
به "نخف شکم" فکر کردم و دیگه نخندیدم...
..
.
.
طبق معمول شروع کرد به حرف زدن و یه ریز قصه گفت! طبق معمول از در و دیوار، از هرچی... از همه چی گفت تا باز با سوتی هاش شادمون کنه...
- بابام انقدر ناراحت شد بهش تبریک نگفتم تولدشو...
+ چرا نگفتی؟
- اصلا یادم رفت... گفت همه بهم تبریک گفتن ولی تو که بچه می یه تولدت مبارک خشک و خالی بهم نگفتی... یعنی من پچیزی برات ارزش نداشتم؟!
زدم زیر خنده...
+ پچیییز؟؟؟!!! پشیز بچه جان...
- این دختر هشت ماهه که مردو میدونی که؟
+ آره...
- گناه داشت بیچاره... نه؟
+ اوهوم...
- بعد اینهمه روز گند نیومد جنازه ش تو ماشین؟ آدم میمیره شکمش نخف میکنه، میترکه دیگه...
به "نخف شکم" فکر کردم و دیگه نخندیدم...
..
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 23:45 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|