عموی مهربون روزهای مدرسه...
یه پیراهن مردونه ی راه راه! و یادمه که وقتی بدستش دادیم بالای سرش گذاشت و خیلی تشکر کرد و وقتی بازش کرد از روی احترام گفت که از همه ی لباساش بیشتر دوسش داره... راستش منو از همه ی بچه ها بیشتر دوست داشت و به بهانه ی مسیرم و ارشد بودنم نسبت به بقیه، جام صندلی جلو بود... کنار خودش...
قانون سرویس ما این بود که بچه ها تمام مسیرو دست میزدن و میخوندن... یه روز که شروع آبله مرغونم بود و بیحال بودم، به محض نشستن تو ماشین حالمو پرسید و بعد اعلام کرد "امروز سر و صدا کمتر باشه چون این دختر کسله!"
یه روز م منو با خودش برد خونه ی دخترش و کیکی که دخترش براش کنار گذاشته بودو باهام تقسیم کرد... کیک با چای... اونجا کلی از من تعریف کرد و دخترش با لبخند نگاهم میکرد... شایدم اون خانوم چادری همون دخترش بود!
+ خداحافظی که کردیم، شونه ی چپش رو بوسیدم و چند ثانیه رفتنش رو نگاه کردم... بغضم ترکید و وسط پارک زار زار گریه کردم...
+ یادمه همون روز با کنایه بهم گفته بود که "فقط منتظری ببینی پیرمردا یا بچه ها کمک میخوان یا نه؟!" امروز وقتی بغضم ترکید برگشت و سرمو بغل کرد... خواست آرومم کنه ولی خودش هم اشک ریخت...
+ فردا میخوام از همون عزیزی که امروز آخرین روز دیدارمون بود پیگیر بهبود شرایط جسمانی عمو مهربونه ی نازم بشم... امیدواره و مشتاق به بهبودی... که اگه جز این بود تو خونه مینشست و با عصای چهارپایه بتنهایی راه نمیفتاد تو پارک واسه قدم زدن...
دعا کنین اتفاقهای خوب بیفته...
+ یادمه همین یکی دو سال پیش خوابشو دیدم... تو وبلاگ با جزئیات نوشته بودم ولی الآن کامل یادم نیست... فقط یادمه بهم لبخند میزد و من ازش خواهش کردم بذاره یه بار ماچش کنم... چون خیلی دلتنگش بودم... این خوابمو امشب اتفاقی یادم اومد...