اونوقتها ۸ ساله بودم... اون هم حدودا ۵۰ ساله... هر روز بعد اینکه میرسوندم خونه انقدر از خصایل اخلاقیش برای مادرم میگفتم که وقتی روز معلم رسید، مادرم گفت باید برای ایشون هم هدیه ببرم... چون ایشون هم معلم اخلاق من هستن...

یه پیراهن مردونه ی راه راه! و یادمه که وقتی بدستش دادیم بالای سرش گذاشت و خیلی تشکر کرد و وقتی بازش کرد از روی احترام گفت که از همه ی لباساش بیشتر دوسش داره... راستش منو از همه ی بچه ها بیشتر دوست داشت و به بهانه ی مسیرم و ارشد بودنم نسبت به بقیه، جام صندلی جلو بود... کنار خودش...

قانون سرویس ما این بود که بچه ها تمام مسیرو دست میزدن و میخوندن... یه روز که شروع آبله مرغونم بود و بیحال بودم، به محض نشستن تو ماشین حالمو پرسید و بعد اعلام کرد "امروز سر و صدا کمتر باشه چون این دختر کسله!"

یه روز م منو با خودش برد خونه ی دخترش و کیکی که دخترش براش کنار گذاشته بودو باهام تقسیم کرد... کیک با چای... اونجا کلی از من تعریف کرد و دخترش با لبخند نگاهم میکرد... شایدم اون خانوم چادری همون دخترش بود!

+ خداحافظی که کردیم، شونه ی چپش رو بوسیدم و چند ثانیه رفتنش رو نگاه کردم... بغضم ترکید و وسط پارک زار زار گریه کردم...

+ یادمه همون روز با کنایه بهم گفته بود که "فقط منتظری ببینی پیرمردا یا بچه ها کمک میخوان یا نه؟!" امروز وقتی بغضم ترکید برگشت و سرمو بغل کرد... خواست آرومم کنه ولی خودش هم اشک ریخت...

+ فردا میخوام از همون عزیزی که امروز آخرین روز دیدارمون بود پیگیر بهبود شرایط جسمانی عمو مهربونه ی نازم بشم... امیدواره و مشتاق به بهبودی... که اگه جز این بود تو خونه مینشست و با عصای چهارپایه بتنهایی راه نمیفتاد تو پارک واسه قدم زدن...

دعا کنین اتفاقهای خوب بیفته...

+ یادمه همین یکی دو سال پیش خوابشو دیدم... تو وبلاگ با جزئیات نوشته بودم ولی الآن کامل یادم نیست... فقط یادمه بهم لبخند میزد و من ازش خواهش کردم بذاره یه بار ماچش کنم... چون خیلی دلتنگش بودم... این خوابمو امشب اتفاقی یادم اومد...