امروز برای بار دوم توالت روستایی رو تجربه کردم!

یه توالت پشت خونه... احاطه شده با لونه ی مرغها و اردکها! با در فلزی زنگ زده و یه قفل تق تقی قدیمی! یه شیر بدون شیلنگ و یه آفتابه رنگ و رو رفته!

یعنی مجبور بودم!

از دفعه ی اول خیلی بهتر بود...

اولش که مانتو و شالمو درآوردم و گذاشتمش رو بند کمتر از سری قبل چندشم شد...

بوی مرغ و اردکها م کمتر اذیتم کرد... حتی اینبار یه اردک و یه مرغ ول بودن نزدیک توالت! یکی دوبار شالمو برداشتم فرار کنم که بعد شجاعتم نجاتم داد!

همچنین اینبار حواسم بود که قبل از بستن در، اول مگسارو از در بیرون کنم که بعد مجبور نشم هی کیش کیش کنمشون و بهشون بگم: "ایییی کثیفا"!

با آفتابه م راحتتر تونستم کنار بیام!

یه شیر لق و لوق درب و داغون شبیه شیر حموم تو حیاط هست که احتمالا واسه شستن همه چی ازش استفاده میشه! چسبیده به دیوار و نزدیک زمینه... امروز همونجور که نشسته دستامو میشستم ترسم از مرغ و اردکای پشت سرم کمتر بود و کمتر برمیگشتم ببینم که یوقت حمله نکنن بهم! فقط تو دلم قسمشون میدادم یه کم بیشتر سرشون به کارشون باشه تا من دستامو بشورم و برم! 

..

.

+ اولین بار که رفتم دستشویی و چشمم به مگسای روی سنگ توالت افتاد، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:

"یا خدا! شما همونایی هستین که الآن تو اتاق نشسته بودین رو سر و صورت ما؟؟؟!!!"