کاش...
ساکت دراز کشیده بود و از شدت درد چشمهاش رو آهسته و با مکث باز و بسته میکرد...
ساکت نشسته بودم و در حالی که به صورتش خیره شده بودم، فکر میکردم اگه میشد نصف درداشم بگیرم واسه خودم، با اون نصفه ی دیگه راحت تر روزگار میگذروند...
اگه میشد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ ساعت 0:47 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|