ساکت دراز کشیده بود و از شدت درد چشمهاش رو آهسته و با مکث باز و بسته میکرد...

ساکت نشسته بودم و در حالی که به صورتش خیره شده بودم، فکر میکردم اگه میشد نصف درداشم بگیرم واسه خودم، با اون نصفه ی دیگه راحت تر روزگار میگذروند...

 

اگه میشد...