اشکم چندباری داشت میومد و مقاومت کرده بودم... شنیدن حرفهای پیرمرد، سادگی و مطیع بودنش یه جوری بود که نمیشد تحمل کرد!

تمام کیفمو زیر و رو کردم واسه یدونه دستمال ولی پیدا نشد! از بغلیم یه دستمال گرفتم... میدونستم که احتمالا حالم به چه سمتی میره و باید آماده میشدم...

پیرمرد یکبار در حالی که سعی می کرد ناامیدیش رو پشت لبخندش پنهان و غرورش رو حفظ کنه پرسیده بود: "دکتر! یعنی میخوای منو رها کنی دیگه... آآره"

این جمله ش بغضمو سنگین کرده بود و میبردش بسمت "آستانه ی شکست"!

اونقدری حالمو میشناسم که بدونم احتمالا کی چه اتفاقی میفته برام... دکتر گفت که دوست نداره ناراحتش کنه ولی دیگه خیلی دیره........

دیگه خبری از لبخند تصنعی نبود! اینجا جایی بود که گریه های پیرمرد بالاخره اشک منو در آورد... بغضش ترکید و در حالی که عصبی و درمونده شده بود گفت: "بخدا خودمو میکشم اگه رهام کنی... بخدا دیگه جونم به لبم رسید..."

در حالی که دستمال رو جلو صورتم گرفته بودم با عجله از اتاق خارج شدم... رسیدم پشت در و زدم زیر گریه... تقریبا بیصدا... یه خانوم از اتاق روبرو اومد بیرون... احتمالا اتفاقی... اومد جلو... نگران شده بود...

- چرا گریه میکنی مادر؟

+ (با مکث و بسختی!) حالش خوب نیست...

- کی؟ مریض شما؟ چشه؟

+ نه...

- کی حالش خوب نیست؟؟؟

+ اون آقاهه که پیره... عصا داره...

- مریض شماست؟ 

+ نه...

- کیه پس؟ 

+ من نمیشناسمش... ولی خیلی حالش بده... خیلی ناراحته...

- نمیشناسیش؟ خب پس تو چرا گریه میکنی؟! ترسیدم گفتم چی شده! خوب میشه ایشالا... ناراحت نباش...

...

.

.

راستش اون لحظه فقط آرزو می کردم کاش سوال نمیپرسید ولی از ترس جلب توجه بیشتر و تابلو شدن سعی می کردم سریعتر بهش جواب بدم که بیخیال شه...

پیرمرد خیلی نگاه مظلومانه ای داشت... خیلی سعی کردم چهره ش تو ذهنم نمونه ولی ظاهرا فایده ای نداشته... و با یادآوری اون اتفاقات دوباره اشکم داره میریزه... نمیدونم مراحل درمانیش از سر دل خوش کنکه یا واقعا امیدی هست... کاش امیدی بود... حتما باید امیدی باشه...

مردد بودم که بنویسم یا نه ولی نوشتم...

براش دعا کنین... ندیده دعا کنین... دعا کنین ناامید نشه... نشکنه...