اولیاs!
"فردا من م میام باهات"
امروز اون آخرا که خواست بره دیدم یواشکی داره به مربی یه چیزی میگه!
گفتم نکنه داره میگه این امانته دست من! یا مثلا رو این حساسن یوقت چیزیش نشه اینجا! بعد یهو دیدم مربیه برگشت با یه نگاه و لبخندی که "آخیییی" نگام کرد و گفت: واقعااا؟
بعد یهو اونم گفت: آره این مثل من نیست حرف بزنه ها...
...
.
.
+ رفته بود به مربیه گفته بود این خیلی مظلومه حواست بهش باشه ها... رودرواسی داره و از اینجور حرفا.. قشنگ اون لحظه که صداشو نداشتم و فقط تصویرشو داشتم حالت چهره ش بیانگر حس رحم و دلسوزیش نسبت به من بود! عین مادری که به مربی بچه ش میگه "حواستون به بچه م باشه ها!"
+ شاید بخاطر همین رفتارهاشونه که من خودمم حس نمیکنم انقدر بزرگ شده باشم! البته بلحاظ سن!!!
+ تازه یکی دو سال پیش میگفت یکی از نگرانی های همسرش اینه که کی میخواد با من ازدواج کنه که ........
:)))
شونصدتا پدر و مادر دارم کلا! :))