غروب تصادفی یه مطلبی پیدا کردم که حالمو خیلی بد کرد...

انقدر که چند بار یادآوریش باعث شد دچار حالت تهوع بشم و تا ساعتها منگ بودم...

همین الآنم باز احساس می کنم دل و روده م داره بهم میپیچه!

اصلانم دوست ندارم اسمی ازش بیارم...

اصلا شاید بهتره آدم در مورد این چیزها ندونه...

 

+ زیر اون مطلب کامنت گذاشته بودن که این در برابر بقیه ی جنایتهایی که تو اون فضا اتفاق میفته چیزی نیست!!!

ولی من واقعا هیچوقت فکر نمی کردم جنایتی این چنینی رو بخوام بشنوم روزی و اصلا بدتر از این رو نمیتونم متصور بشم...

شاید بنظر اغراق برسه ولی حتی زمانی که ذهنم داره ناخودآگاه مرورش میکنه یه آن اون وسطا فکر می کنم همه ی اینها رو توهم زدم و کسری از ثانیه ذهنم آروم میگیره از این تصور ناخواسته...

 

امیدوارم زودتر از ذهنم پاک بشه هر چیزی که دیدم و خوندم...

...

.

.

.