خارج از مرز باور...
غروب تصادفی یه مطلبی پیدا کردم که حالمو خیلی بد کرد...
انقدر که چند بار یادآوریش باعث شد دچار حالت تهوع بشم و تا ساعتها منگ بودم...
همین الآنم باز احساس می کنم دل و روده م داره بهم میپیچه!
اصلانم دوست ندارم اسمی ازش بیارم...
اصلا شاید بهتره آدم در مورد این چیزها ندونه...
+ زیر اون مطلب کامنت گذاشته بودن که این در برابر بقیه ی جنایتهایی که تو اون فضا اتفاق میفته چیزی نیست!!!
ولی من واقعا هیچوقت فکر نمی کردم جنایتی این چنینی رو بخوام بشنوم روزی و اصلا بدتر از این رو نمیتونم متصور بشم...
شاید بنظر اغراق برسه ولی حتی زمانی که ذهنم داره ناخودآگاه مرورش میکنه یه آن اون وسطا فکر می کنم همه ی اینها رو توهم زدم و کسری از ثانیه ذهنم آروم میگیره از این تصور ناخواسته...
امیدوارم زودتر از ذهنم پاک بشه هر چیزی که دیدم و خوندم...
...
.
.
.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 2:57 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|