چرخه ی طبیعی... گاهی هم غیر طبیعی!
همون وقتی که داشت ناخونامو لاک میزد، دست چپشو روبروش باز کرده بود... به من گفت من م دست راستمو همونجوری بگیرم روبروش... بعد بهم گفت ببین دست من بخاطر کار زیاد و سن و سالم از ریخت و قیافه افتاده... گوشت اضافه داره... یه جور زشتیه! دست شما جوونا الآن خوشگله... هیچ چیز اضافه ای نداره... اصلا انگشترمم تو دست تو خوشگل شده...
این چند روز، روزی چندبار ناخوداگاه دستمو میگیرم روبروم و به ریخت و قیافه ش نگاه می کنم...
نمیدونم چرا...
همه ش به اون چندتا جمله ش فکر می کنم و غرق میشم تو تخیل...
+ ما از هم چقدر می دونیم؟
ما چه میدونیم چی به بقیه گذشته؟
چی کشیدن؟
چقدر سختی و چقدر آسایش؟؟؟
ما از هم خیلی کم می دونیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 1:33 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|