مهربون بی نهایت...
روشهای مختلف رو تست می کنم تا راحت ترین راه رو براش پیدا کنم...
امروز بعد اینکه روش sms زدن رو باهم تمرین کردیم بهش گفتم برای اینکه خیالمون راحت شه که چقدر مسلط شده، بدون اینکه ازم چیزی بپرسه یه مسیج بفرسته واسم...
انگشتاشو با تردید رو صفحه ی گوشی جدیدش حرکت میداد...
چشماش از پشت عینک با دقت رو صفحه و علائم عجق وجقش میچرخیدن و انگشتاش......................
...
.
.
+ زیرچشمی نگاش می کردم که مبادا تو یه مرحله ای بیش از حد گیر کنه و حوصله ش سر بره...
اون لحظه ای که داشت سعی می کرد همه ی مراحلو درست انجام بده دوست داشتم واسه نگاهش بمیرم...
و اون انگشت سبابه که با تردید می لرزید...
+ خیلی حواسم هست که مبادا ناخواسته رفتاری کنم که فکر کنه خسته و کلافه شدم... این چند سالی که موبایل داره یه قراری داشتیم که هروقت از املای لغاتی مطمئن نبود برای من sms کنه و من درستشو براش بفرستم...
البته الآن خیلی پیشرفت کرده و غلط هاش م کمتر شده...
+ گوشی قبلیش لمسی نبود...
امیدوارم قبل از اینکه دلسرد بشه بهش عادت کنه...
..
.
.
از مادر مهربونتره...
مادربزرگ...