حدودا ۱۲ شب بود... دیشب...

ساکت بودیم...

بی مقدمه صدام زد...


- اگه بمیریم بعد بگن که خدا سالها پیش مرده و یا اصلا نبوده چه حسی بهت دست میده؟!


یه کم مکث کردم ...


+ فکر نمی کنم زیاد اهمیت داشته باشه...

   برای تو مهمه؟


یه کم مکث کرد...

 

- آره... در اصل ماجرا شاید واقعا مهم نباشه ولی اینکه بهمون گفتن هست و اینهمه سال با این باور زندگی کردیم شاید اونوقت یه حس بدی به آدم دست بده...

 

یه کم که گذشت خوابش برد ولی من حدود دو ساعت بیدار بودم و به این فکر می کردم که واقعا چقدر میتونه اهمیت داشته باشه وجود خدا!

بعد فکر کردم معمولا تو مسیر زندگی درگیر مذهب و خدا نیستم...

و هرچی بیشتر میگذره این درگیری داره کمتر میشه!

وقتی اعمال آدم وابسته به رضایت کسی نباشه قطعا هیچوقت پشیمونی هم در پی نخواهد داشت!

چه اهمیتی داره که بعدها بفهمی بهشتی نبوده، خدایی نبوده و اونهمه زیبایی هایی که ازش حرف زدن!

وقتی تمام اعمالت بخاطر دل خودت باشه هرگز پشیمون نمیشی و احساس خسران نمی کنی...

 

احساس خسران برای اونهاست که به طمع حوری و آبتنی تو جوی شیر و کاخهای الماس و طلا و نقره کار می کنن!