کسی نمیدونه آینده چه شکلیه!
امروز حدود یک ساعت روبروش نشستم...
تقریبا تنها کسیه که چند ساله با خودم فکر میکنم شاید از زندگی کردن در کنارش میشه لذت برد و پشیمون نشد...
امروز حدود یکساعت مقابلش نشستم و باهاش همکلام شدم...
امروز برای اولین بار دیدمش...
من که سالها پیش شیفته ی مرامش شده بودم...
ظاهرش خیلی متفاوت بود با چیزی که فکر میکردم...
ولی مرامش.....
..
.
.
+ گفت: بنظرم بزرگترین گناه دروغه و من بینهایت دروغ دیدم...
+ بهم هشدار داد که مراقب باشم... گفت آدمها اونجوری نیستن که فکر میکنی...
امروز حدود یک ساعت باهم همکلام شدیم و اون هرگز فکرش م نمیکنه من چند سال بهش فکر کردم... من که مطمئن نیستم یک روز تصادفی از کنارش رد شده باشم یا نه!
با همه ی اینها مرامش همونطور بنظر میرسید که تصور میکردم!
و بینهایت بی شیله پیله!
کسی نمیدونه آینده چه شکلیه..
..
.
.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 2:18 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|