سراب...
یکی از همون کاردستی هایی که وقتی کوچولو بودیم درست میکردیم...
آزاد و رها...
هر مزخرفی که میشد مهم نبود!
دلم میخواد یه مدت همه چی رو بذارم کنار...
راحت و آسوده بشینم به مسخره بازی هام برسم...
رنگو بگیرم بپاشم رو کاغذ، رو پارچه...
هرچی!
یه مدت کوتاه...
چند روز...
یک روز حتی!
راست میگفت... خیلی وقته که حتی تو آینه به خودم نگاه نکردم... نگاه گذرا نه! چیزی که اسم تماشا کردن بشه روش گذاشت!
خیلی وقته که لباسهای تکراری میپوشم...
خیلی وقته که حتی به فرم بستن موهام فکر نکردم...
حتی...
..
.
.
خیلی وقته که تمام روز و شبم شد فکر و کار...
این یکی از شایعترین گزینه هاییه که خیلی از آدمها در پیش میگیرن...
واسه فراموش کردن یا شایدم به یاد نیاوردن بعضی چیزا...
گزینه ی خوبی نیست البته...
زندگی کشه!
کم کم نابودت میکنه...
غرقت میکنه...
و متاسفانه من خیلی آگاهانه این روال غلط رو در پیش گرفتم!
بخاطرش هیچ کس رو مقصر نمیدونم...
اول و آخرش خودم مقصرم...
هیچکس در حدی نیست که بتونه زندگی رو نابود کنه... که اگه در حد و اندازه ای بود هرگز نابودگر نبود، ویرانگر نبود...
کسی که حدی داشته باشه، کسی که وجود داشته باشه، میسازه نه اینکه ویران کنه...
+ چند خط آخر رو احتمالا خیلی گنگ نوشتم... عمدی در کار نبود البته... وقت نشد به نحوه ی بیان احساسم فکر کنم و براش جمله بسازم! امیدوارم حرف دلم از روش شنیده بشه!
+ یکی از بزرگترین ایرادهام که حال خودمو بهم میزنه اینه که دچار نوع مزخرفی از تنبلی هستم که بسختی حاضرم شرایطم رو تغییر بدم...
حتی وقتی بدونم بشدت داره بهم ضربه میزنه!
معمولا هم در مواردی که عواقبش فقط گریبانگیر خودم میشه! لااقل در ظاهر امر!
من این مدل روز و شب کردن و شب رو روز کردن رو دوست ندارم...
این سبک زندگی ایده آل من نیست...
من دوست دارم رها باشم...
الآن رها نیستم...
خودم پر و بالم رو بستم...
خودم برای خودم قفس ساختم...
این چیزی نیست که دنبالش بودم و هیچکس غیر از خودم نمیتونه کمکم کنه...
خیلی تغییر کردم...
عجیب شدم!