فسقل جان!
قدش نزدیکه به قد من برسه... البته تهدیدش کردم که اگه از من بلندتر بشه خفه ش میکنم!
پرسید چرا؟! گفتم چون فقط من باید رشید باشم!
گفت دست من نیست که!
گفتم بهرحال سعیتو بکن زیاد بلند نشی!!!
راستی دیگه م نمیتونم مدل کوآلایی بغلش کنم... چند روز پیش تست کردم؛ کمرم داشت میترکید!
پرسید سنگین شدم؟ گفتم آره تقریبا یه اشتر واقعی شدی!
آخه قبلا ترها هروقت یه گندی میزد میگفتم خجالت بکش اشتر شدی دیگه!
بعدها که معنی اشترو فهمید، با تعجب ازم پرسید: تو به من میگی شتر؟!
گفتم کنایه از بزرگ بودنه!
خلاصه اینکه الآن دیگه راست راسکی اشتر شده! ولی احمق بازیهای دو نفره مون کماکان ادامه داره...
کتاب فارسیشو باز کرد... چند تا از شعرهاشو خوندیم... صدامون م ضبط کردیم... بعد که تموم میشد میشستیم با ذوق به لحن احمقانه مون گوش میدادیم و هر هر میخندیدیم!
چندباری بهم گفته تو شبیه بچه هایی! شدیدا اعتقاد داره که اگه بچه داشته باشم بچه هه فکر می کنه من همسن و سال خودشم!!!
اینارو با یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میگه!