صداقت!
و داشتم فکر می کردم شاید بدبختی ما از اونجایی شروع میشه که وقتی کسی چیزی میگه فکر می کنیم داره راست میگه!!!
شاید درستش این باشه که باید فکر کنیم که داره راست نمیگه!!!!!
یعنی الآن که من دارم اینو میگم شما نباید فکر کنین که من دارم از بی صداقتی آدمها می نالم! باید فکر کنین من یه دروغگوی بزرگم که داره ادای کسی رو در میاره که از بی صداقتی آدمها می ناله!!!
یا اینکه من نباید فکر کنم وقتی کسی میگه دوسم داره حتما دوسم داره!
نه!
به جای این فکرهای احمقانه باید فکر کنم که حتما برای دروغهاش دلایلی داره که بعدها مشخص میشه!
این مدل فکر کردن و زندگی کردن خیلی غم انگیزه...
خیلی م سخته!
ولی احتمالا وقتی بهش عادت کنی دیگه راحت میشه...
+ گفته بود: رفتین مرواریدو نشون دادین چندجا ببینین اصله یا نه؟!
گفتم: یعنی چی؟ تو فکر میکنی مروارید الکی هدیه داده؟! که چی بشه آخه؟! اصلا چه دلیلی داره این کارو کنه؟
گفت: من که دوست ندارم کسی فکر کنه احمقم... جای تو بودم این کارو میکردم...
گفتم: ولی من حتی به ذهنم م خطور نکرده بود و اصلانم این کارو نمی کنم... برام اهمیتی م نداره اصل باشه یا نه... خودش خواست هدیه بده... کسی ازش درخواست نکرد!
گفت: من نظر خودمو گفتم... شما هر کاری میخواین بکنین... شاید مهم نیست اصل باشه یا نه ولی بنظر من آدم باید طرفشو بشناسه!
اون روز کوتاه نیومدم و حالم از حرفش بهم خورد!
ولی الآن دچار تردید شدم...
شاید لازم باشه آدم بدبین باشه...
شاید لازمه ی زندگی تو دنیا همین باشه...
نمیدونم واقعا...
...
..
.
شاید راهو غلط رفتم...
شاید حق دارن نگران احمق بودنم باشن!
+ چند هفته ی پیش به یکی گفتم: میدونستم ساده م ولی فکر نمیکردم تا این حد! الآن فهمیدم حتی اون یه ذره زرنگی که فکر می کردم دارم رو هم ندارم!