افتادم تو یک بحران! خودمو میزنم به خریت که بهش فکر نکنم...

که مجبور نشم تصمیم گیری کنم...

که تو دوراهی انتخاب قرار نگیرم...

 

 

دارم تمام تلاشمو میکنم که خودمو بزنم به خریت...

که به خودم بگم تاحالا که اهمیت دادی چه غلطی کردی مثلا!

تهش چی قراره بشه؟

تهش یه سری انگشت میاد سمتت که غلط کردی خودتو انداختی وسط...

که به تو چه آخه...

که مگه خودت کم بدبختی داری که...

..

.

.

افتادم تو یک بحران...

یه مساله ی احمقانه که بیشتر به فیلم شبیهه!

که درکش برای آدمها سخته قطعا... و طبیعیه این سخت بودن!

که میدونم راه خطرناکیه و ممکنه خیلی اتفاق ها بیفته و یه دردسر بزرگ به خواست خودم به زندگی و تمام دردسرهای طبیعی و ناخواسته م اضافه بشه...

ولی شروع نکردنش نامردیه...

یعنی بنظرم میرسه که نامردی باشه...

قانون من اینو بهم میگه...

که با وجود تمام مشکلاتم حتی نباید خودمو کنار بکشم...

ولی ممکنه این بار برخلاف قانونم عمل کنم...

 

 

چون خیلی خسته م...

خیلی خسته...

راستش بنظر میرسه حتی اگه خودم رو نندارم تو ماجرا، این ماجرا خودش میاد دنبالم... یعنی اصلا غیر ممکن نیست!

خیلی مسخره ست... یهو یه مساله ی احمقانه چسبید به زندگیم... خیلی بیخود و الکی!

امیدوارم تهش دردسر نشه... امیدوارم معجزه بشه و این معضل خود به خود دست از سر ما برداره...

خداییش خیلی نامردیه... من همین الآنش م سر هیچی یه چیزایی از دست دادم...

بیشتر از این دیگه واقعا نامردیه!

...

..

.