دو سه روز بود که بهم الهام شده بود:

"کتابی که دستته رو بذار کنار! تو باید کتاب اوشو رو بخونی! عشق، رقص زندگی"

.

.

امروز رفتم و از کتابخونه برداشتمش و در کسری از ثانیه حسی از لطافت روی قلبم نشست...

چاپ سوم... سال ۱۳۸۰... جلد سبز رنگ! البته هنوز چاپ نشده بود... کتابفروش که عاشق کتابفروشیش بودم، اون سال اینو بهم پیشنهاد داد... گفت از زیر چاپ چند جلدی بهم رسیده... یکیش مال تو...

کتاب بیشتر شبیه جزوه های دانشجوییه... برگه های آچهار کوچیک شده که روش جزوه تایپ شده!

جلد که جلد واقعی نیست، نسبتا نازک و یه کم بهم ریخته! :)

با این کتاب اون سالها دریچه ی خاصی از زندگی و رهایی به روم باز شده بود...