ه ج ر ت
ظهر در مسیر بازگشت در حالیکه دستمو از شیشه بیرون گذاشته بودم، به این فکر می کردم که چه چیزی تو این شهر منو پابند میکنه؟؟؟!
خیلی سعی کردم جواب خوبی پیدا کنم براش...
ولی...
.
.
.
هیچی!
به جاش یادم افتاد شبی رو که به ناحق بازداشت شدم و در حالی که ماموران وحشی میهن عزیز به وحشیانه ترین شکل ممکن باهام رفتار می کردند و بدترین تهمت هارو بهم میزدنو، مردی که اصلا نمیشناختمش (واسه خودشیرینی پیش ماموران یا ...) ایستاده بود کنار خیابون و در حالیکه از مقابلش میگذشتیم سرشو نزدیک کرد به ماشین و بهم گفت آشغال کثافت!
.
.
.
و من اون شب در حالیکه همه رو غریبه میدیدم، از تمام شهر متنفر شدم!
و اون حس انزجار و دلزدگی رو تا مدتها ته وجودم داشتم...
امروز یادآوری اون خاطرات یه غمی رو دلم نشوند و به خودم گفتم:
.
.
"برو... از این شهر پر از گرگ برو...
دور شو از این غریبه ها..."
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 16:22 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|