چند دقیقه ای چیزی نگفتم ولی پکر بودم... تحملم تموم شد...

 

سرمو بلند کردم...

+ یه چیزی بگم؟

- بگو...

+ یوقتایی دلم برای خودم میسوزه...

لبخند زد...

- چرا؟

+ یه اعترافی بکنم؟

- بگو...

+ اون جاهایی از زندگی که احساس می کنم کم محبتی میبینم یا اونقدری که باید محبت نمیبینم، خیلی غمگین میشم... سیر میشم از دنیا... ولی برعکس اونجاهایی که محبت میبینم انرژی وحشتناکی میگیرم و پر از انگیزه میشم... درواقع روحم به پرواز در میاد... من حقیقتا اینجورم...

لبخند زد و سرش رو به نشان تایید تکون داد...

+ راستش خیلی وقتها احساس می کنم اونقدری که من به دنیا مهر میدم، ازش مهر دریافت نمی کنم...

یا شایدم اون به من مهر میده و من درکش نمی کنم... شاید من کورم...

.

.

شاید...