سوء تفاهم یا ذهنیت مسموم!
همونجور که با کشتی های غرق شده مشغول نوشتن بودم سرم رو به نشان نفی بالا بردم...
- میخوای تنها انجامش بدی؟
سرم رو به نشان تایید تکون دادم...
- چرا بچه بازی درمیاری؟ ادامه شو بگو دیگه...
+ حوصله ندارم... بعدا برات میگم...
- چرا حوصله نداری؟
+ چون خسته شدم... انرژیم رفت یهو... دو روز یه کله کار کنم خسته نمیشم ولی این کارات روانمو بهم میریزه... خسته میکنی منو با این رفتارت...
(دلیل این پرسش رو با جوابی به اون واضحی نفهمیدم!)
توضیح خواست و ۱۰ دقیقه ی تمام توضیح دادم که کدوم رفتار! برای چند هزارمین بار توضیح دادم... با سکوت و سری که با شرمندگی پایین انداخته بود به حرفهام گوش میداد...
بعد ۱۰ دقیقه سکوت کردم تا عکس العملش رو ببینم...همونجوری به زمین نگاه میکرد...
چند ثانیه نگاهش کردم... به معنای واقعی کلمه درمانده شدم...
+ واقعا یه وقتایی می مونم که...
بغض نذاشت ادامه بدم...
ساکت شدم...
درحالیکه لبهام از ناراحتی میلرزید نگاهم رو به زمین دوختم تا اشکم رو پنهان کنم... که البته در این کار هم ناموفق بودم!
.
.
.
+ شاید الآن بهش بگم جمله ای رو که ناتمام موند...
"واقعا گاهی می مونم که چطور باید حسن نیتم رو بهت ثابت کنم... چه رفتاری رو در پیش بگیرم و چه کلماتی رو انتخاب کنم که منجر به سوء تفاهم نشه! اینکه منعت کردم از هدیه دادن به خودم، شاید بیش از هرچیز مجازاتی برای خودم باشه که تمام این سالها تلاش کردم و به نتیجه نرسیدم... که موفق نشدم راه ارتباط سالم با تو رو پیدا کنم! "
+ همواره بر این باورم که اکثر مشاجرات ما آدمها بخاطر سوء تفاهمات و فکر بیمار خودمونه! احتمالا قبلا هم گفتم که معمولا در بحث ها و دعواها یا هر دو طرف کمی مقصرند، یا هیچکس تقصیری نداره! که اتفاقا بنظرم مورد دوم شایعتره!