امشب پشت پدربزگم رو تو حموم میشستم...

خیلی خوشحال بود که من این کارو انجام میدم... کلی دعام کرد و گفت امیدواره برکت کار و زندگیم زیاد زیاد زیاد بشه! و کلی دعای دیگه که یادم نیست!

 

 

مادربزرگم چند روز پیش پشت تلفن حرفی زد که چند روز تو فکر بودم...

 

گفت من خیلی دوست دارم... همه رو دوست دارم ولی شما رو یه جور دیگه دوست دارم... شما زندگی منین! دنیای منین! همه چیز منین... انقدر دوستون دارم که گاهی وقتا با خودم فکر می کنم چطور وقتی مردم دیگه نبینمتون!"

 

 

این جمله ی آخر جیگرمو آتیش زد... خیلی سنگین بود...

اوج احساس..

.

.

.