از صبح تو شوکم...
به هدیه هاش و پیج اینستاگرامش نگاه می کنم و باز باور نمی کنم...
که انقدر راحت میشه نبود!
.
.
در یک آن!
در چشم بر هم زدنی...
پ.ن: صبح بعد اطلاع از خبر چند ثانیه شوکه بودم و بعد چند دقیقه یک نفس گریه کردم! و بعد اون تا همین الآن، مخصوصا در لحظات فراغت از کار بغضی میاد و میره...
پ.ن ۲: صبح درست همون لحظاتی که یک نفس گریه می کردم همزمان به این لکر می کردم که چه گریه ی احمقانه ای!
و هرچقدر فکر کردم هیچ منطقی پشت اشکهام ندیدم!
.
.
.
بعد از مرگ زنده و آسوده میشیم...
همین و بس...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 0:58 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|