از صبح تو شوکم...

به هدیه هاش و پیج اینستاگرامش نگاه می کنم و باز باور نمی کنم...

 

که انقدر راحت میشه نبود!

 

.

.

در یک آن!

در چشم بر هم زدنی...

 

 

 

پ.ن: صبح بعد اطلاع از خبر چند ثانیه شوکه بودم و بعد چند دقیقه یک نفس گریه کردم! و بعد اون تا همین الآن، مخصوصا در لحظات فراغت از کار بغضی میاد و میره...

پ.ن ۲: صبح درست همون لحظاتی که یک نفس گریه می کردم همزمان به این لکر می کردم که چه گریه ی احمقانه ای! 

و هرچقدر فکر کردم هیچ منطقی پشت اشکهام ندیدم!

.

.

.

بعد از مرگ زنده و آسوده میشیم...

همین و بس...