اهمیت نده...
مادربزرگم اون وسطا صدام زد یه گوشه...
- میدونی چرا ناراحتم ازش؟ به مادرت و پدربزرگت نگفتم که اونام یه وقت ناراحت نشن ازش...
+ مگه ناراحتی؟ چرا حالا؟
- پارسال بهش گفتم حالا که محصول باغشو به همه میفروشه یه کم واسه شما م بیاره... نزدیک یه سال منو سر دوئوند! هربار گفت میارم و فراموش کردم و اینا... آخرش م نیاورد...
+ خب شاید فراموش کرد...
- نه! چه فراموشی؟! آخرش گفت گذاشته بودم کنار که بیارم ولی خانومم فروخت به فلانی!
لبمو پیچوندم!
+ مهم نیست... واسه این چیزا خودتو ناراحت نکن...
- نه آخه میتونست از اول بگه نمیفروشم یا ندارم! چرا سر کار میذاره منو! از این کارش بدم اومد...
+ حتما یه دلیلی داشت دیگه... اهمیت نده... بیخیال...
- حتما فکر کرد نمیخوایم باهاش حساب کنیم! از اون موقع دیگه دلم گرفت ازش...
لبخند زدم و با خودم فکر کردم حق داشته حتی اگه اینطور فکر کرده! از بس آدمهای متفاوت پیدا میشن!
+ اهمیت نده اصلا... مساله ای نیست که بخوای خودتو درگیرش کنی...
- نه آخه آدم یه کم ناراحت میشه دیگه... الآن خودت شنیدی دلت یه جوری نشد نسبت بهش؟
نگاهش کردم...
+ نه راستش...
- نه؟؟؟!
خندیدم...
+ نه به جون خودم... اصلا برام اهمیتی م نداشت! میدونی چرا؟
نگاهم کرد...
+ اولا که واقعا ممکنه مساله ای باشه و ما اطلاع نداشته باشیم... بعدشم انقدر رفتارهای عجیب دیدم دیگه واکسینه شدم!
خیره نگاهم میکرد...
دستم رو روی بازوهاش که زیر چادر گلدارش قایم شده بود کشیدم و خندیدم...
+ اهمیت نده... انقدر مسائل مهم هست که واقعا اینا ارزش فکر کردن هم ندارن... خودتو ناراحت نکن...
بدون گفتن حتی یک کلمه چادرشو دور سرش سفت بست و رفت سمت عمو جان...