هوووم!

بازم یادم رفت چیا میخواستم بگم!

 

امروز خوب بود به نسبت روزهای قبل! :)

نزدیک ظهر خواست بد بشه ولی سرش گول مالیدم! :)

امروز مادرجونم واسم یه شاخه گل آورد... همون دم در داد دستم... گفت امروز رفتم تو حیاط دیدم یه شاخه گل باز شده گفتم این اولی رو بیارم واسه تو! :)

 

خوشم میاد تحویلم میگیرن! :))

امشبم دلم یهو واسه پدربزرگم تنگ شد... وقتی داشتم باهاش تلفنی صحبت می کردم...

اولش فکر کرد مامانمه داشت معمولی حرف میزد ولی وقتی خندیدم منو شناخت ... یهو لحنش عوض شد... گفت سلااااام :)

پدربزرگم میگه منو از همه ی بچه ها و نوه هاش بیشتر دوست داره... واسه همینم میگه آرزوش اینه که منو تو لباس عروس ببینه ولی من.....

:/

امروزم باز مادرجونم یه بار غیر مستقیم بهم گفت که دیگه کم کم باید برم!

من م گفتم نمیرم! :/ گفت ایشالا سال دیگه بیایم خونه ی جدیدت... من م گفتم این خونه جدیده دیگه... تند تند جدید شه آدم آب به آب میشه! :/

هووووووم!

خلاصه اینکه هربار داستان دارم سر این ماجرا!

آها یه موضوع یادم اومد... یه چیزی که میخواستم بگم...

میخواستم بگم که آدم خیلی وقتا دور رو بیشتر و بهتر میبینه... حواسش به نزدیکش نیست...

......

...

..

.

+ یه مدت پیش از خودم پرسیدم که من واقعا با دختر داییم مثل شاگردای دیگه م کار می کنم.... یا اینکه چون از داییم پول نمیگیرم اونجور که باید وقت و انرژی و وجدان نمیذارم!!! نمیدونم چی شده بود که این فکر اومده بود سراغم...

شاید چون دعواش کرده بودم... آخه چون من دختر عمه شم بعضی وقتا اصلا به حرفم گوش نمیده... البته روم به دیوار یه کم کلا شیطونه! :|  داییم گفت من خودم میدونم این حرف گوش نمیده. هرطور صلاح دونستی باهاش رفتار کن...

ولی خب حیای گربه کجا رفته؟! :/

اوایل وقتی صدام بالا میرفت گریه م میگرفت میرفتم تو اتاق! الآن یه کم پوستم کلفت تر شده ولی! همیشه همینه دیگه... همه چی کم کم عادی میشه واسه آدم... چه خوب چه بد! چقد پرت گفتم...

از ترس اینکه بعدا دوباره یادم بره همینجور قاطی پاتی نوشتم...

البته اونی که بخواد، معمولا میتونه از بین قاطی پاتی ها حرفم آدمو بفهمه :)

شبتون بخیر*