بی نام!
دیروز بدنیا اومد!
تپلی و نازه...
اولین بار بود که یه نوزاد رو بلافاصله بعد از تولد می دیدم!
رو موهاش، صورتش و تنش لخته های خون و یه چیزای دیگه بود!
وقتی پارچه رو از رو صورتش کنار زدن نمیدونم چی شد که یهو اشک تو چشام جمع شد... خیلی سعی کردم اشکم نیفته پایین!
قبل اینکه ببینمش صداشو شنیدم... از زیر همون پارچه ی سبز رنگ...
یه گریه ی خیلی خفیف!
خیلی حس عجیبی بود... هنوز مزه ش یادمه!
دیروز متولد شد...
بین ساعت ۴ و ربع تا ۴ و نیم!
الآن حدودا یه روز و ۷ و نیم ساعته که تو این دنیاست!
خدا میدونه چی میگذره تو سرش!
چه احساسی داره نسبت به ما...
نسبت به دنیا...
..
.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 23:49 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|