زندگی؟!
گفت دیدنت عذابم میده...
پرسیدم چرا؟
گفت تو اصلا بفکر خودت نیستی...
+ هربار که چنین جمله ای میشنوم یه دور خودمو مرور میکنم و تازه میفهمم چه خبره!
+ بهش گفتم کار چند نفرو دارم تنها انجام میدم...
چند شب پیش بهم گفته بود: مگه خودت نمیگی دنیا ارزششو نداره... مگه نمیگی همه چی کار نیست... مگه نمیگی.........
...
..
.
چند ماهه که وضعیت اینه...
راست میگن... من نه اینجور بودن رو قبول دارم و نه قصد دارم ادامه ش بدم...
ولی شاید لازم بود...
اگه این چند ماه اینجوری نمیگذشت ممکن بود خیلی وحشتناک تر بگذره...
گفتم درستش می کنم کم کم... قرار نیست اینجوری بمونه...
+ شاید خیلی پراکنده نوشتم...
خیلی خسته م...
خداروشکر...
شب بخیر...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 1:19 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...
|