گفت دیدنت عذابم میده...

پرسیدم چرا؟

گفت تو اصلا بفکر خودت نیستی...

 

+ هربار که چنین جمله ای میشنوم یه دور خودمو مرور میکنم و تازه میفهمم چه خبره!

+ بهش گفتم کار چند نفرو دارم تنها انجام میدم...

   چند شب پیش بهم گفته بود: مگه خودت نمیگی دنیا ارزششو نداره... مگه نمیگی همه چی کار نیست... مگه نمیگی.........

...

..

.

چند ماهه که وضعیت اینه...

راست میگن... من نه اینجور بودن رو قبول دارم و نه قصد دارم ادامه ش بدم...

ولی شاید لازم بود...

اگه این چند ماه اینجوری نمیگذشت ممکن بود خیلی وحشتناک تر بگذره...

 

گفتم درستش می کنم کم کم... قرار نیست اینجوری بمونه...

 

+ شاید خیلی پراکنده نوشتم...

   خیلی خسته م...

   خداروشکر...

   شب بخیر...