امروز وقتی از پشت سر مادرم (که پشت میز غذاخوری نشسته بود رد میشدم، دستش رو آورد پشت سرش... دستمو گذاشتم تو دستش... طبق معمول پشت دستم رو بوسید و بعد گذاشت نزدیک قلبش؛ سرش رو کج کرد به پهلو و بازوم رو با گونه هاش نوازش کرد... بعد چند ثانیه انگار که شوکی بهش وارد شده باشه گفت: "الآن فهمیدم چرا پدرم گاهی این کارو میکنه... و چقدر بی انصافم که گاهی برای فرار از این کار راهم رو کج می کنم ازش... اون لحظه که دستش رو به سمتم دراز میکنه درواقع میخواد چند ثانیه با این کار آرامش و انرژی بگیره و من حتی این رو ازش دریغ میکنم... درست مثل خودم که الآن یهو حس کردم باید یه کم بچسبونمت به خودم"

بعد با چشمهایی که تقریبا خیس بود بهم گفت که چقدر حیف که گاهی ساده ترین چیزهارو از هم دریغ می کنیم... و یه وقتی به خودمون میایم که دیگه زمانی برای جبران نداریم... 

 

حرفاش اونقدر راست بود که یه لحظه به خودم لرزیدم... بلافاصله سررسیدم رو برداشتم و تو تاریخ پسفردا (جمعه) نوشتم:

"امروز بشین فکر کن کدوم خواسته های ساده ی اطرافیانت رو ازشون دریغ میکنی! خواسته هایی که اجابتشون برات ممکنه و اگه یه روز نباشن ممکنه حسرت کوتاهیتو بخوری!"

.

.

.

.