دوست داشتم امروز تنها باشم... به وبلاگم برسم... کتاب بخونم و ...

 

 

دوست نداشتم برم بیرون... ولی به اجبارشون تن دادم و باز حالم از خودم بهم خورد... از اینکه پای خواسته ی به حقم نموندم و تسلیم شدم بدم اومد!

خیلی وقتها (تقریبا همیشه!) به خواسته شون تن میدم و به دور همی ها، طبیعت گردی ها و ... که اتفاقا (مثل امروز!) معمولا هم ازش لذتی نمی برم میرم...

ولی این غلطه... من بهشون اجازه میدم به لحاظ روحی بهم تجاوز کنن! و این غلطه! 

من میدونم غلطه... میدونم که اون ساعتهارو اگه تنها بگذرونم بیشتر شارژ میشم و لذت میبرم ولی باز این اجازه رو بهشون میدم...

چرا؟!

به دو دلیل! چون احساس می کنم واقعا همونجوری که داد و بیداد می کنن و بهم بد و بیراه میگن، عمیقا احساس می کنن که من دارم ناز می کنم براشون!!! و دوم اینکه هیچوقت در جواب مقاومتم برخورد منطقی ندیدم! هربار اخم و ترشرویی و جملات منفی شنیدم! و در نهایت دری که با نفرت کوبیده شد پشت سرشون! و از اونجایی که ذاتا صلح طلب و تنش گریز هستم، ناخودآگاه برای فرار از قرار گرفتن در چنین موقعیتی زود کوتاه میام!!!

در غیر اینصورت میدونم با وجود لذت فراوانی که از تنها موندنم خواهم برد ولی اون وسطها یادآوری واکنش هاشون آزارم میده...

با همه ی اینها امروز تصمیم گرفتم که دفعه ی بعد که تو چنین شرایطی قرار گرفتم، بی حوصلگی رو (در این مورد خاص!) بذارم کنار و در نهایت منطق و احترام بهشون بگم:

"مگه وقتهایی که شما تصمیم میگیرید تنها یا با کسی به سفر برید، به مهمونی برید یا وقتهایی که دوست دارید تنها باشید من حتی برای یک بار سعی کردم با فشار شما رو مجبور به کاری کنم که خودم دوست دارم؟! اگه بله، که غلط کردم! و شما حق دارید تو اون شرایط به من تذکر بدید که رفتارم غلطه! اگر هم خیر، پس لطفا آزارم ندید!"