با چشماش به پدربزرگم اشاره کرد و گفت:

"چقدر خوشحاله! اصلا میبینمش گریه م میگیره! تا بحال انقدر نخندیده بود"

.

.

.

خوشحالم که بهشون خوش گذشت تو این سفر...

تقریبا تمام تلاشمو کردم که این اتفاق بیفته...